سلول های خاکستری مغز (قسمت اول)

صفحه اصلی / مقالات / روایت خاطرات / سلول های خاکستری مغز (قسمت اول)

سلول های خاکستری مغز (قسمت اول)

من محمود ع. یکی از داوطلبان خدمات حمایتی در “موسسه خیریه نور” هستم. در هفته‌های اخیر خانم افروزی همکار ارجمند دلسوز و گران‌قدر خیریه نور دو بار با بنده تماس گرفتند و روایتی از بیماری و بخشی از ماجرای زندگی من را به‌عنوان بیمار بهبود یافته خواستند.

امیدوارم موسسه خیریه نور با وجود مدیران مدبر که با آنان دوستی دیرینه دارم و سایر همکاران متعهد، همچنان بیش از پیش در جهت حمایت از بیماران مبتلا به سرطان، موفق و مؤید باشند.

اما در مورد داستان بیماری ام که بخشی از سرنوشت و زندگی من بود: به قول استاد ارجمند و دانشمند فرهیخته جناب آقای دکتر مهر آیین که مطالب و سخنرانی های بسیار ارزشمندشان را از کانال تلگرامی ایشان تعقیب می کنم می گویند: «زندگی روایت است و ما تا زمانی که قصه نگوییم فاقد جهانیم، داستان نویسی و داستان خوانی، ما انسان ها را به یکدیگر پیوند می دهد».

انسان همواره داستانی برای گفتن دارد اگر ما در صندوق زندگیمان را باز کنیم و خوب به درون آن بنگریم، خواهیم دید که هر یک از خرت و پرت های درون آن، داستانی برای گفتن دارند، از دوران کودکی و دبستان، نوجوانی و دانشگاه، از ازدواج، کار و به دنیا آمدن فرزندان و مرگ عزیزان، از خرید ماشین، خانه و مسافرت ها و خیلی تجربه های دیگر، همه این ها داستانی برای گفتن دارند، فقط باید هر از گاهی به درون صندوق زندگی نیم نگاهی انداخت.

امروز من نیز نیم نگاهی به محتوای این صندوق کردم. خیلی چیزها داخل آن است، از عکس و مدارک تا هر گونه وسایل دیگر که هر کدام خاطره و داستانی دربر دارد، برای نمونه چند برگ کاغذ که به هم منگنه شده بود را برداشتم که ببینم چیست و آیا داستانی برای گفتن دارد؟ بله صورت حساب بیمارستان (کاف) است، چند برگی هم ضمیمه دارد شامل شرح تزریق داروی شیمی درمانی در بخش شیمی درمانی بیمارستان و هزینه های آن.

باید بگویم من مبتلا به سرطان روده بزرگ و کولون شده بودم و البته خیلی دیر متوجه بیماری ام شدم.

سال ۱۳۸۱ با همسر و دخترم برای گردش به پاریس رفته بودیم و چند روزی در منزل یکی از دوستان اقامت داشتیم. اطاق کوچکی بود در طبقات بالای یک آپارتمان که آسانسور نیز نداشت، بیشتر اطاق دانشجویی بود. البته خود دوستم حضور نداشت و کلیدش را به ما داده بود. لازم به گفتن نیست که پاریس یکی از زیباترین شهرهای جهان است و دیدنی های زیادی برای تعریف کردن دارد که در فرصت دیگر توضیح خواهم داد.

علائم بیماری من در همان چند روز که در پاریس بودیم به صورت تغییر اجابت مزاج ظاهر شد و من را در آن مسافرت کمی اذیت کرد، فرض را بر تغییر آب و هوا و تغییر رژیم غذایی گذاشتم و به این موضوع کم توجهی کردم و به پزشک مراجعه نکردم. دیگر عوارضی بخاطر ندارم تا سال ۱۳۸۵ که با خانواده جهت گردش به اصفهان و شیراز رفته بودیم؛ دوباره در اصفهان هم دچار همین ناراحتی شدم، متاسفانه بازهم کوتاهی کردم.

در این سال ها نیز یک بار دچار دل درد شدید شدم که با توجه به سابقه سنگ کلیه به حساب همین بیماری گذاشتم و آخرین بار در سال ۱۳۸۹ در سفری که برای دیدن دخترم که در ایتالیا مشغول تحصیل بود رفته بودیم، دچار انسداد روده شدم، اول متوجه بیماری نبودم حدود ۷ تا ۸ روز که در ایتالیا بودم روده بزرگم همچنان مسدود بود، به ایران که برگشتم …

ادامه دارد …

محمود ع. (بهبود یافته از سرطان)